یادداشت های روزانه نیما طالبیان

( معماری و فلسفه )

داستان تابستانی که گذشت

هرچه بود گذشت و تمام شد. تابستان سخت را در جزیره می شود با دریا و گردش و دیدار دوستان سپری کرد، اما ما (من و سیما) به مدت دو ماه یا شاید هم بیشتر به تنهایی پناه بردیم و مغزمان که سخت در حال بخار کردن بود را وادار کردیم تا کاری بکند که البته خارج از چنین شرایطی هرگز نمی توانست این طور کار کند. سیما مقاله اش را نوشت و تمام کرد و حتی بخش هایی باقی مانده از رساله اش را هم نوشت. من هم مشغول مقاله ای شدم که در پست های قبلی توضیحاتی در موردش نوشته ام. موضوع اصلی بررسی دیدگاه های پسا پدیدراشناسانه در خصوص مکان بود. اوایل فکر نمی کردم به چنین مردابی پا گذاشته ام، هرچه بیشتر خواندم و نوشتم بیشتر فرو رفتم. مقاله از حداکثری که برایش تعیین کرده بودم که چهار هزار کلمه بود به ده هزار کلمه رسید و الان که نگاهش می کنم می بینم همین مقدار هنوز کم دارد تا کامل بشود. این شد که به این فکر افتادم که اساسا ساختار مقاله برای چنین موضوع گسترده تئوریکی مناسب نیست و نبوده و از اول در انتخاب ساختار موضوع اشتباه کرده ام. لذا بعد از رساندن کار به مراحل پایانی تصمیم گرفتم این تئوری را در قالب دو کتاب فارسی و انگلیسی منتشر کنم و بیشتر از این منت ژورنال های خارجی را نکشم. رسیدن به این نتیجه همانا و بی مقاله ماندن این حقیر همانا! شروع کردم به نوشتن مقاله ساده ای که قبلا طرحش را کشیده بودم. موضوعش بررسی شیوه و عوامل تغییر مکان در بستر زمان است، کیس استادی اش هم یک مجتمع مسکونی است. هنوز در مراحل مقدماتی است اما باید ظرف ده روز آینده تمامش کنم. اساسا به نوشتن مقاله علاقه مند شدم اما به تمام کردنشان خیلی علاقه ای ندارم. به یک جایی که می رسند که برایم تکراری می شوند دلم می خواهد موضوع تازه ای را شروع کنم. البته که این طور ادامه بدهم باید تا سی سال دیگر دانشجو بمانم!! به هر حال این تابستان گذشت. آدم در شرایط سخت دو کار می تواند بکند: تسلیم شرایط شود و نظاره کند، یا تصمیم به جنگ بگیرد و با نیرویی مضاعف کار کند. ما در این تابستان دومی را انتخاب کردیم، هرچند که تقریبا توی پاچه امان بود و راه دیگری هم نداشتیم!! علاوه بر درس ها حاصل تابستان و مهر ماه چند رمان بود که خواندم و یک رمان که تا نیمه نوشتم و هنوز مشغولش هستم. سمفونی مردگان را خواندم، سال ها می خواستم بخوانم تا بالاخره ممکن شد و خواندمش. جزو بهترین رمان هایی نبود که تا به حال خواندم. با شیوه روایتش مشکل داشتم اما پلات اصلی رمان برایم بی نهایت جذاب و فکر برانگیز بود. هنوز گاهی بهش فکر می کنم. رمان دیگری که خواندم "یک رمانس دانشگاهی مرگبار" بود که در ابتدا بی نهایت جذاب و در انتها بی نهایت تکراری و خسته کننده به نظرم رسید. اما باید اعتراف کنم که نیمه اول آن قدر عالی بود که در کل آدم از خواندنش بسیار لذت می برد. باقی مطالعاتم در لب تاب گذشت، همگی کتاب یا مقالات مربوط به مکان. این بود داستان تابستان.

در انتها بخشی از شعر باب دیلن:

Meet me at the bottom, don't lag behind
Bring me my boots and shoes
You can hang back or fight your best on the front line
Sing a little bit of these workingman's blues

Read more: http://www.bobdylan.com/us/songs/workingmans-blues-2#ixzz3H40W5Znu

+   نیما طالبیان ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir