یادداشت های روزانه نیما طالبیان

( معماری و فلسفه )

از دلوز تا داعش، درماندگی یک دانشجوی دکترا!

این جریان های فکری و مکاتب فلسفی اساسا چیزهای بی خودی اند. یعنی کاملا هم بی فایده نیستند، بلکه فایده اصلی اشان این است که آدمیزاد را گمراه و درمانده کنند. هزار تا اسم و عنوان و دسته بندی در طول تاریخ به هم بافته شده اما تا کسی می خواهد دست بگذارد روی یکی و بفهمد با بقیه چه فرقی می کند پاک دیوانه می شود. درست مثل این زبان انگلیسی که اول قواعد را به تو یاد می دهند، ظرف پنج جلسه، بعد باید پنجاه جلسه آن هم خصوصی بگیرید تا موارد استثنا و خلاف قاعده را یاد بگیرید که در خلاف قاعدگی هم از هیچ قاعده ای جز هوش جنابعالی پیروی نمی کنند. این هم شد کار!

به عنوان مثال، پنج روز است که مشغولم که بفهمم اساسا چه تفاوت هایی میان انواع پدیدارشناسی از هوسرل تا مرلوپونتی وجود دارد. چند دسته اند؟ کی، چه چیزی برایش مهم بوده؟ کدامشان به کدامشان نزدیک تر است؟ که بعد بر مبنای این مقایسه بتوانم بفهمم که پساپدیدارشناسی (که خودش باز یک کوفت دیگری است که آن سرش ناپیدا) از کدام یک از این انواع پدیدارشناسی سرچشمه گرفته و اصلا حرف حسابش چیست. آن وقت بعد از پنج روز رسیدم به مطلبی از یک استاد گرانقدری که نوشته بود "انواع مختلف پدیدارشناسی آنقدر در هم بافته و تنیده اند که امکان دسته بندی آن ها وجود ندارد و تمامی دسته بندی های ارائه شده ناقص و گمراه کننده اند." می خواستم بلند شوم بروم دانمارک طرف را پیدا کنم و ببوسمش! بعد همین موضوع به ذهنم رسید که این مشکل فقط در پدیدارشناسی نیست، در پساساختارگرایی که بیداد می کند. هفت هشت ده نفر آدم فیلسوف و جامعه شناس که بیشتر نیستند، اما هر کسی آنها را به نوعی دسته بندی کرده. یکی گفته همه پساساختارگرا هستند الا همین آقای دلوز! یکی گفته دلوز که بابا اصلا سردسته این جریانه! اون یکی گفته نه اگه به سردستگیه که عمرا حق فوکو است! داستان همان خوک هاست که گفته بودند "همه با هم برابرند اما بعضی ها از بعضی ها برابرترند"، حالا اینجا هم بحث بر سر این است که کدامیک از دیگری در ساختارگرایی "پسا" تر است یا کدام پدیدارشناسی از دیگری پدیدارشناسانه تر است! چه مرضی دارند این آدم ها که حتما باید همه چیز را دسته بندی کنند که بعد باز برایش هزارتا استثنا بتراشند. هرچند فرض بر این است که این دسته بندی ها ما را در درک جریان های فکری راهنمایی کنند، اما باور کنید به این نتیجه رسیدم که نسل جدید علاقه ای به این دسته بندی ها ندارد، نسل جدید فهمیده است که اگر مطالب دلوز را فارغ از اینکه اساسا به کدام دسته تعلق دارد بخوانی، بسیار بهتر منظور شخصی دلوز را می فهمی. یعنی دقیقا آن چیزی را می فهمی که دلوز می خواهد تو بفهمی، نه آن چیزی که این دسته بندی ها می خواهند تو بفهمی. جور دیگر بگویم؟ ببینید این پسا ساختار گراها مثلا، کلی در نقد ساختارها مطلب نوشته اند، بعدش هم مرده اند رفته اند پی کارشان، بعد یک عده بیکار در دانشگاه های سراسر عالم، خصوصا آمریکای جهان خوار، نگران و ناراحت نشسته اند زانوی غم به بغل که بدبخت شدیم! "حالا چطور این همه عقاید عجیب و غریب را دسته بندی کنیم؟" خوب نکن پدرجان، مگر مرض داری؟! کلا دست از سر ما بردارید نمی شود؟ گفتند خیر، باید هرطور شده اینها را دسته بندی کنیم، وگرنه فردا جواب فلاسفه پیش از خود را نمی توانیم بدهیم. شروع کردند، خوب معلوم است که نظریات آدم ها باهم اشتراکاتی دارند و البته افتراقاتی هم. یک عده بر مبنای اشتراکات و یک عده بر مبنای افتراقات و یک عده بر مبنای کلیات و یک عده بر مبنای جزییات، یک عده از لحاظ اجتماعی، یک عده از لحاظ سیاسی، و خلاصه چون وقت ندارم کامل تشریح کنم، هر عده ای به هر شکلی که خواستند شروع کردند به بسته بندی! آنقدر دسته و بسته درست کردند تا خیالشان راحت شد رفتند بخوابند.

حالا ما ماندیم با این همه دسته و بسته، می خواهیم دلوز را بخوانیم، هی فکر می کنیم از کدام منظر بخوانیم، یکی را دنبال می کنی میرسی به بن بست، باز دیگری باز دیگری...

سرتان را بدرد آوردم، آن بدبخت ها هرچه خودشان را کشتند که بگویند هر ساختار از پیش تعیین شده ای برای دریافت بشری حکم زهر مار را دارد، اینها باز کار خودشان را کردند. امروزه دیگر مرزها آنقدر کمرنگ شده اند و مباحث سوبجکتیو (نه به معنای "ذهنی" در ترجمه ی فارسی، بلکه به معنای واقعی کلمه در انگلیسی) که دیگر این دسته بندی ها فایده ای جز بی فایدگی ندارند. درست مثل این بحران خاورمیانه، کسی هست که برایش اهمیت داشته باشد که مثلا طالبان پاکستان با طالبان افغانستان چه فرقی می کنند، یا اینکه داعش بالاخره جزو القاعده است؟ خود القاعده است؟ دشمن القاعده است یا هر کوفت دیگری. حماس و فتح و حزب الله و شیعه و سنی و اخوان و سوریه و .... همه در هم تنیده و غیر قابل تفکیک اند. اساسا هرجا که دولت های غربی سعی کرده اند اینها را از هم تفکیک کنند، ناگهان گیج و سردرگم شده اند. یعنی عمرا فکرش را نمی کردند که داعش بیاید با دولت سوریه بجنگد، بعد وقتی که داعش نصف عراق را گرفت و نفت صادر کرد همان دولت سوریه بیاید از این ها نفت ارزان بخرد تا آن ها با پولش باز بروند اسلحه بخرند که بهتر بتوانند با دولت سوریه بجنگند! خوب معلوم است عقل یک تحلیل گر غربی هنگ می کند (اشاره به ابراز تعجبی است که تحلیلگر امریکایی چند وقت پیش در بی بی سی نوشته بود). یا مثلا همین روابط ایران و عراق، وقتی آمریکا به عراق حمله می کند دولت صدام، (فکرش را بکنید!!! دولت صدام) چندین هواپیمایش را به ایران منتقل می کند که تیکه پاره نشوند، می شود گفت همان هواپیماهایی که احتمالا از آمریکا خریده بود تا در جنگ ایران ما را سر به نیست کند، آن وقت بعدها می گوید خوب، هواپیماهارا بده. ایران می گوید: نمی دم! یکی این، یکی اون، تا اخرش هیچی به هیچی می شود. بعد حالا باز نوری المالکی می گوید: آقا جان این داعش ما را بیچاره کرد، بده آن هواپیماهای لعنتی را. ایران هم می گوید: بفرما، بگیر و برو، اما به شرطی که دمار از روزگار این داعشی ها در بیاوری! عراق هم هواپیما ها را می گیرد و می برد، بعد ایران می گوید: خب پاشو پسر جان برو بزن این داعشی ها را دیگر!! عراق: نمی خوام. ایران: خب پس هواپیماها را بده. عراق: نمی دم! ایران: مگرشماها بی بی سی نمی خوانید؟ تحلیلگران آمریکایی گفتند تا چند وقت دیگر داعش به بغداد حمله می کند. عراق: خب بکند! ایران: عراق عزیزم، فکر کنم تو دچار افسردگی شدی، خب پسرجان اگر همین طور بنشینی و فوتبال نگاه کنی که این ها آخرش تو را می کشند پایین! عراق: بکشند! ایران: داری شوخی می کنی؟! عراق: (با لهجه ی انگلیسی – عراقی):

If I am going down, you are going down!

ایران گوشی را می کوبد زمین و مکالمه تمام می شود.

***

دلوز یک تئوری دارد به نام "تئوری اسمبلیج" (Assemblage) که اساسا در فلسفه مطرح کرده و بعدها دلاندا (De Landa) آن را در تحلیل های اجتماعی گسترش داده و اخیرا هم کیم دووی (Kim Dovey)  آن را در معماری و تئوری های مکان وارد کرده. دلوز می گوید آقا جان چیزها همیشه درحال "شدن" هستند، هیچ چیز ثابت نیست، پدیده ها فرامرزی تغییر می کنند و مرزها وجود واقعی ندارند، همه چیز در حال "شدنی مداوم و همیشگی" است، تقسیم بندی، دسته بندی، بسته بندی، عنوان گذاری، آنالیزهای مجرد و مستقل، اینها هیچکدام وجود ندارند و ساخته ی ذهن بشر هستند، آن هم به این دلیل که بشر را مجبور کرده اند در طول تاریخ که باید چیزها را از هم تفکیک کند و بازشناسد. دوهزارسال فلسفه و تاریخ به هم بافته اند تا ذهن آدمیزاد این طور فکر کند و لاغیر، حالا مگر می شود با پنجاه سال آن همه را شست و گذاشت کنار. نمی شود.

اینها را گفتم تا اگر یک روز ترک تحصیل کردم و فرار کردم نگویید نگفته بودم.

 

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir