یادداشت های روزانه نیما طالبیان

( معماری و فلسفه )

خبری خوش: امکان مطالعه پساپدیدارشناسی به زبان شیرین فارسی!

"فرهیختگان: کتاب «فلسفه تکنولوژی دون آیدی؛ پاسخی به دترمینیسم تکنولوژیک» نوشته دکتر حسین کاجی از سوی انتشارات هرمس منتشر شد."

امروز در کمال تعجب متوجه شدم که کتابی به فارسی در خصوص پساپدیدارشناسی ترجمه و تالیف شده که به نظریات دون آیدی، مبدع این دیدگاه فلسفی پرداخته. لینک زیر خبر این انتشار این کتاب در وبسایت فرهیختگان است که می توانید جزییات بیشتری از این کتاب را در لینک مطالعه کنید. متاسفانه تا شش ماه دیگر امکان دسترسی به این کتاب را نخواهم داشت. مگر کسی از ایران بیاید و آن را بیاورد تا پس از مطالعه جزییات بیشتری از کتاب در وبلاگ بنویسم.

 

http://fdn.ir/content/view/69349/39/

+   نیما طالبیان ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٦

داستان تابستانی که گذشت

هرچه بود گذشت و تمام شد. تابستان سخت را در جزیره می شود با دریا و گردش و دیدار دوستان سپری کرد، اما ما (من و سیما) به مدت دو ماه یا شاید هم بیشتر به تنهایی پناه بردیم و مغزمان که سخت در حال بخار کردن بود را وادار کردیم تا کاری بکند که البته خارج از چنین شرایطی هرگز نمی توانست این طور کار کند. سیما مقاله اش را نوشت و تمام کرد و حتی بخش هایی باقی مانده از رساله اش را هم نوشت. من هم مشغول مقاله ای شدم که در پست های قبلی توضیحاتی در موردش نوشته ام. موضوع اصلی بررسی دیدگاه های پسا پدیدراشناسانه در خصوص مکان بود. اوایل فکر نمی کردم به چنین مردابی پا گذاشته ام، هرچه بیشتر خواندم و نوشتم بیشتر فرو رفتم. مقاله از حداکثری که برایش تعیین کرده بودم که چهار هزار کلمه بود به ده هزار کلمه رسید و الان که نگاهش می کنم می بینم همین مقدار هنوز کم دارد تا کامل بشود. این شد که به این فکر افتادم که اساسا ساختار مقاله برای چنین موضوع گسترده تئوریکی مناسب نیست و نبوده و از اول در انتخاب ساختار موضوع اشتباه کرده ام. لذا بعد از رساندن کار به مراحل پایانی تصمیم گرفتم این تئوری را در قالب دو کتاب فارسی و انگلیسی منتشر کنم و بیشتر از این منت ژورنال های خارجی را نکشم. رسیدن به این نتیجه همانا و بی مقاله ماندن این حقیر همانا! شروع کردم به نوشتن مقاله ساده ای که قبلا طرحش را کشیده بودم. موضوعش بررسی شیوه و عوامل تغییر مکان در بستر زمان است، کیس استادی اش هم یک مجتمع مسکونی است. هنوز در مراحل مقدماتی است اما باید ظرف ده روز آینده تمامش کنم. اساسا به نوشتن مقاله علاقه مند شدم اما به تمام کردنشان خیلی علاقه ای ندارم. به یک جایی که می رسند که برایم تکراری می شوند دلم می خواهد موضوع تازه ای را شروع کنم. البته که این طور ادامه بدهم باید تا سی سال دیگر دانشجو بمانم!! به هر حال این تابستان گذشت. آدم در شرایط سخت دو کار می تواند بکند: تسلیم شرایط شود و نظاره کند، یا تصمیم به جنگ بگیرد و با نیرویی مضاعف کار کند. ما در این تابستان دومی را انتخاب کردیم، هرچند که تقریبا توی پاچه امان بود و راه دیگری هم نداشتیم!! علاوه بر درس ها حاصل تابستان و مهر ماه چند رمان بود که خواندم و یک رمان که تا نیمه نوشتم و هنوز مشغولش هستم. سمفونی مردگان را خواندم، سال ها می خواستم بخوانم تا بالاخره ممکن شد و خواندمش. جزو بهترین رمان هایی نبود که تا به حال خواندم. با شیوه روایتش مشکل داشتم اما پلات اصلی رمان برایم بی نهایت جذاب و فکر برانگیز بود. هنوز گاهی بهش فکر می کنم. رمان دیگری که خواندم "یک رمانس دانشگاهی مرگبار" بود که در ابتدا بی نهایت جذاب و در انتها بی نهایت تکراری و خسته کننده به نظرم رسید. اما باید اعتراف کنم که نیمه اول آن قدر عالی بود که در کل آدم از خواندنش بسیار لذت می برد. باقی مطالعاتم در لب تاب گذشت، همگی کتاب یا مقالات مربوط به مکان. این بود داستان تابستان.

در انتها بخشی از شعر باب دیلن:

Meet me at the bottom, don't lag behind
Bring me my boots and shoes
You can hang back or fight your best on the front line
Sing a little bit of these workingman's blues

Read more: http://www.bobdylan.com/us/songs/workingmans-blues-2#ixzz3H40W5Znu

+   نیما طالبیان ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢

برقراری ارتباط میان پساپدیدارشناسی جناب آیدی و پساپدیدارشناسی مکان

می توانم در بخش اصلی مقاله بنویسم که نوع توجه آیدی به متریال مبهم، چندپهلو اما به طور کلی جامع است، به عبارتی وقتی توجه ایدی به متریال فهمیده شود، این در تعریف مکان در معماری و تاکید می کنم در معماری بسیار مهم می شود، یعنی اساسا خودش موضوعی است پدیدارشناسانه و"پست فمونولوژیستی" که می توان از این دیدگاه به مکان نگاه کرد، یعنی از این دید که همه چیز در مکان ابتدا "چیز" هستند، بعد می توانند ابعاد غیر مادی هم پیدا کنند، این دیدگاه وقتی به ذهنم رسید که مطلب آیدی در خصوص ادم و حوا و چگونگی استفاده از ابزار در طول تاریخ را در مقاله شماره 625 خواندم. در واقع بعد "چیزبودگی" مکان چیزی است که هنوز رویش کار زیادی نشده و می تواند موضوعی باش، منتها با این تفاوت که در این دیدگاه جدید "چیزبودگی" تنها در ابتدای خلق مکان و زمانی که آن عاری از تجربه، معنی و تعلق باشد دارای معنی پساپدیدارشناسانه است، آن هم البته شاید تنها فلسفه ای که بشود از آن منظر به موضوع نگاه کرد یکی هایدگر باشد که ظاهرا به اشیا زیاد پرداخته و یکی ایدی که رسما فقط به اشیا پرداخته. البته تا جایی که یادم هست هایدگر را سخت بشود از انسان جداکرد و چیزبودگی خالص را مطالعه کرد، "باشیدن" مطلع تمام مباحث است برای هایدگر، اما باز هم با وجود دیدگاه آبجکتیو او به اشیا شاید باز هم بشود مکان را به این نحو جدید هم در هایدگر پیگیری کرد. این که اساسا این موضوع جای مطرح شدن در این مقاله را دارد یا ندارد، یا خودش برای خودش می تواند مقاله و تحقیقی مستقل باشد را نمی دانم، اما اگر ندارد پس در باره پست فمونولوژی مکان چه چیزی باید بگویم؟ فقط سیمون؟ یا بخشی هم از ریشه های مرلوپنتی، یا مثلا کیسی؟ یا حتی میسی در جامعه شناسی؟ یا از همه نزدیکتر پساپدیدارشناسی در جغرافیای انسانی که این آخری راحت تر با مفاهیم شهری و معماری ارتباط برقرار می کند.

+   نیما طالبیان ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۳

جان دادم و نوشتم!

سرانجام جان کندنی را کندم و پاراگراف اول را نوشتم! هرچند که این جملات تکلیف کلی مقاله را روشن می کند اما اگر هر پاراگراف پنج روز طول بکشد هرگز این مقاله به آخرین مهلت ارسال مقاله که نیمه آگوست است نخواهد رسید! 

‘Post-phenomenology of place’ as it is the focus of the present paper is not directly related to the philosophical trend of ‘Postphenomenology’ introduced and expanded by Ihde (1993, 2003), since the latter is known to be focused on the relations between technology/things and human’s understanding of life experience. This trend is introduced briefly in the starting of article to clarify this recent approach and its critiques on classical phenomenology. There might be some similarities between postphenomenology as a philosophical discipline and ‘post-phenomenology of place’, since both are still rooted in phenomenology, but there are fundamental distinctions which are explained in the body of article. 

+   نیما طالبیان ; ٥:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٩

از دلوز تا داعش، درماندگی یک دانشجوی دکترا!

این جریان های فکری و مکاتب فلسفی اساسا چیزهای بی خودی اند. یعنی کاملا هم بی فایده نیستند، بلکه فایده اصلی اشان این است که آدمیزاد را گمراه و درمانده کنند. هزار تا اسم و عنوان و دسته بندی در طول تاریخ به هم بافته شده اما تا کسی می خواهد دست بگذارد روی یکی و بفهمد با بقیه چه فرقی می کند پاک دیوانه می شود. درست مثل این زبان انگلیسی که اول قواعد را به تو یاد می دهند، ظرف پنج جلسه، بعد باید پنجاه جلسه آن هم خصوصی بگیرید تا موارد استثنا و خلاف قاعده را یاد بگیرید که در خلاف قاعدگی هم از هیچ قاعده ای جز هوش جنابعالی پیروی نمی کنند. این هم شد کار!

به عنوان مثال، پنج روز است که مشغولم که بفهمم اساسا چه تفاوت هایی میان انواع پدیدارشناسی از هوسرل تا مرلوپونتی وجود دارد. چند دسته اند؟ کی، چه چیزی برایش مهم بوده؟ کدامشان به کدامشان نزدیک تر است؟ که بعد بر مبنای این مقایسه بتوانم بفهمم که پساپدیدارشناسی (که خودش باز یک کوفت دیگری است که آن سرش ناپیدا) از کدام یک از این انواع پدیدارشناسی سرچشمه گرفته و اصلا حرف حسابش چیست. آن وقت بعد از پنج روز رسیدم به مطلبی از یک استاد گرانقدری که نوشته بود "انواع مختلف پدیدارشناسی آنقدر در هم بافته و تنیده اند که امکان دسته بندی آن ها وجود ندارد و تمامی دسته بندی های ارائه شده ناقص و گمراه کننده اند." می خواستم بلند شوم بروم دانمارک طرف را پیدا کنم و ببوسمش! بعد همین موضوع به ذهنم رسید که این مشکل فقط در پدیدارشناسی نیست، در پساساختارگرایی که بیداد می کند. هفت هشت ده نفر آدم فیلسوف و جامعه شناس که بیشتر نیستند، اما هر کسی آنها را به نوعی دسته بندی کرده. یکی گفته همه پساساختارگرا هستند الا همین آقای دلوز! یکی گفته دلوز که بابا اصلا سردسته این جریانه! اون یکی گفته نه اگه به سردستگیه که عمرا حق فوکو است! داستان همان خوک هاست که گفته بودند "همه با هم برابرند اما بعضی ها از بعضی ها برابرترند"، حالا اینجا هم بحث بر سر این است که کدامیک از دیگری در ساختارگرایی "پسا" تر است یا کدام پدیدارشناسی از دیگری پدیدارشناسانه تر است! چه مرضی دارند این آدم ها که حتما باید همه چیز را دسته بندی کنند که بعد باز برایش هزارتا استثنا بتراشند. هرچند فرض بر این است که این دسته بندی ها ما را در درک جریان های فکری راهنمایی کنند، اما باور کنید به این نتیجه رسیدم که نسل جدید علاقه ای به این دسته بندی ها ندارد، نسل جدید فهمیده است که اگر مطالب دلوز را فارغ از اینکه اساسا به کدام دسته تعلق دارد بخوانی، بسیار بهتر منظور شخصی دلوز را می فهمی. یعنی دقیقا آن چیزی را می فهمی که دلوز می خواهد تو بفهمی، نه آن چیزی که این دسته بندی ها می خواهند تو بفهمی. جور دیگر بگویم؟ ببینید این پسا ساختار گراها مثلا، کلی در نقد ساختارها مطلب نوشته اند، بعدش هم مرده اند رفته اند پی کارشان، بعد یک عده بیکار در دانشگاه های سراسر عالم، خصوصا آمریکای جهان خوار، نگران و ناراحت نشسته اند زانوی غم به بغل که بدبخت شدیم! "حالا چطور این همه عقاید عجیب و غریب را دسته بندی کنیم؟" خوب نکن پدرجان، مگر مرض داری؟! کلا دست از سر ما بردارید نمی شود؟ گفتند خیر، باید هرطور شده اینها را دسته بندی کنیم، وگرنه فردا جواب فلاسفه پیش از خود را نمی توانیم بدهیم. شروع کردند، خوب معلوم است که نظریات آدم ها باهم اشتراکاتی دارند و البته افتراقاتی هم. یک عده بر مبنای اشتراکات و یک عده بر مبنای افتراقات و یک عده بر مبنای کلیات و یک عده بر مبنای جزییات، یک عده از لحاظ اجتماعی، یک عده از لحاظ سیاسی، و خلاصه چون وقت ندارم کامل تشریح کنم، هر عده ای به هر شکلی که خواستند شروع کردند به بسته بندی! آنقدر دسته و بسته درست کردند تا خیالشان راحت شد رفتند بخوابند.

حالا ما ماندیم با این همه دسته و بسته، می خواهیم دلوز را بخوانیم، هی فکر می کنیم از کدام منظر بخوانیم، یکی را دنبال می کنی میرسی به بن بست، باز دیگری باز دیگری...

سرتان را بدرد آوردم، آن بدبخت ها هرچه خودشان را کشتند که بگویند هر ساختار از پیش تعیین شده ای برای دریافت بشری حکم زهر مار را دارد، اینها باز کار خودشان را کردند. امروزه دیگر مرزها آنقدر کمرنگ شده اند و مباحث سوبجکتیو (نه به معنای "ذهنی" در ترجمه ی فارسی، بلکه به معنای واقعی کلمه در انگلیسی) که دیگر این دسته بندی ها فایده ای جز بی فایدگی ندارند. درست مثل این بحران خاورمیانه، کسی هست که برایش اهمیت داشته باشد که مثلا طالبان پاکستان با طالبان افغانستان چه فرقی می کنند، یا اینکه داعش بالاخره جزو القاعده است؟ خود القاعده است؟ دشمن القاعده است یا هر کوفت دیگری. حماس و فتح و حزب الله و شیعه و سنی و اخوان و سوریه و .... همه در هم تنیده و غیر قابل تفکیک اند. اساسا هرجا که دولت های غربی سعی کرده اند اینها را از هم تفکیک کنند، ناگهان گیج و سردرگم شده اند. یعنی عمرا فکرش را نمی کردند که داعش بیاید با دولت سوریه بجنگد، بعد وقتی که داعش نصف عراق را گرفت و نفت صادر کرد همان دولت سوریه بیاید از این ها نفت ارزان بخرد تا آن ها با پولش باز بروند اسلحه بخرند که بهتر بتوانند با دولت سوریه بجنگند! خوب معلوم است عقل یک تحلیل گر غربی هنگ می کند (اشاره به ابراز تعجبی است که تحلیلگر امریکایی چند وقت پیش در بی بی سی نوشته بود). یا مثلا همین روابط ایران و عراق، وقتی آمریکا به عراق حمله می کند دولت صدام، (فکرش را بکنید!!! دولت صدام) چندین هواپیمایش را به ایران منتقل می کند که تیکه پاره نشوند، می شود گفت همان هواپیماهایی که احتمالا از آمریکا خریده بود تا در جنگ ایران ما را سر به نیست کند، آن وقت بعدها می گوید خوب، هواپیماهارا بده. ایران می گوید: نمی دم! یکی این، یکی اون، تا اخرش هیچی به هیچی می شود. بعد حالا باز نوری المالکی می گوید: آقا جان این داعش ما را بیچاره کرد، بده آن هواپیماهای لعنتی را. ایران هم می گوید: بفرما، بگیر و برو، اما به شرطی که دمار از روزگار این داعشی ها در بیاوری! عراق هم هواپیما ها را می گیرد و می برد، بعد ایران می گوید: خب پاشو پسر جان برو بزن این داعشی ها را دیگر!! عراق: نمی خوام. ایران: خب پس هواپیماها را بده. عراق: نمی دم! ایران: مگرشماها بی بی سی نمی خوانید؟ تحلیلگران آمریکایی گفتند تا چند وقت دیگر داعش به بغداد حمله می کند. عراق: خب بکند! ایران: عراق عزیزم، فکر کنم تو دچار افسردگی شدی، خب پسرجان اگر همین طور بنشینی و فوتبال نگاه کنی که این ها آخرش تو را می کشند پایین! عراق: بکشند! ایران: داری شوخی می کنی؟! عراق: (با لهجه ی انگلیسی – عراقی):

If I am going down, you are going down!

ایران گوشی را می کوبد زمین و مکالمه تمام می شود.

***

دلوز یک تئوری دارد به نام "تئوری اسمبلیج" (Assemblage) که اساسا در فلسفه مطرح کرده و بعدها دلاندا (De Landa) آن را در تحلیل های اجتماعی گسترش داده و اخیرا هم کیم دووی (Kim Dovey)  آن را در معماری و تئوری های مکان وارد کرده. دلوز می گوید آقا جان چیزها همیشه درحال "شدن" هستند، هیچ چیز ثابت نیست، پدیده ها فرامرزی تغییر می کنند و مرزها وجود واقعی ندارند، همه چیز در حال "شدنی مداوم و همیشگی" است، تقسیم بندی، دسته بندی، بسته بندی، عنوان گذاری، آنالیزهای مجرد و مستقل، اینها هیچکدام وجود ندارند و ساخته ی ذهن بشر هستند، آن هم به این دلیل که بشر را مجبور کرده اند در طول تاریخ که باید چیزها را از هم تفکیک کند و بازشناسد. دوهزارسال فلسفه و تاریخ به هم بافته اند تا ذهن آدمیزاد این طور فکر کند و لاغیر، حالا مگر می شود با پنجاه سال آن همه را شست و گذاشت کنار. نمی شود.

اینها را گفتم تا اگر یک روز ترک تحصیل کردم و فرار کردم نگویید نگفته بودم.

 

+   نیما طالبیان ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۸

درآمدی بر وبلاگی برای یادداشت های روزانه

آدمیزاد یا کاری نمی کند، یا کاری می کند که حتما بعدا بگوید غلط کردم!

دیدم روا نیست یا شاید اصلا ریا باشد که آدمیزاد چیزی را روز روشن بنویسد و بعد بگذارد در وبلاگ "یادداشت های شبانه". بالاخره یک روز گندش درمی آید و مردم همه چیز را می فهمند! لذا از فرط صداقت ناچار شدم دیشب تا صبح بیدار بمانم و برای شما وبلاگ یادداشتهای روزانه را درست کنم. اگر فکر کردید چون در بالای این وبلاگ نوشته ام "معماری و فلسفه" می خواهم اینجا حرف های جدی تری بزنم فکر کردید که خیال کردید! کلا تا این پایان نامه تمام نشود بنده از حرف های حسابی انصراف داده ام.

متوجه شدم با این وضعیتی که من دارم (که توضیحش آنقدر پیچیده است که وقتی به آن فکر می کنم به ناچار می روم یه چرت سه ساعته ای می زنم!) مجبورم که در خصوص معماری هم بنویسم. یعنی نمی شود که آدم این قدر درگیر متون معماری باشد، بعد طوری که انگار مغزش کلید داشته باشد، کلیدش را بزند و سوئیچ کن به ادبیات و تازه از آن بدتر بخواهد وبلاگ ادبیاتی هم داشته باشد! که آخر در آن مثلا چه چیزی بنویسد؟ این که جایزه گلشیری را تعطیل کردند؟ گاهی به خودم می گویم که اصلا به من چه! بستند که بستند! این همه آدم ادبیاتی در فضای حقیقی و مجازی از سر و کول هم بالا می روند، یا خودشان یه فکری به حال جایزه اشان می کنند یا نمی کنند، به تو چه ربطی دارد که هر روز صبح، با یک چشم باز بیایی چک کنی که به صد نفر رسدیم یا نرسیدم یا مقایسه کنی که هر روز نسبت به روز قبل تعداد کمتری به این جمع پیوسته اند. بعد هم شب تا پنج صبح بیدار بمانی و هی قرص ویتامین ث و ویتامین ب یک و نسکافه و زهرماری بخوری که بیدار بمانی، که چه بشود، که مثلا فونت نوشته های وبلاگ اندکی بزرگتر بشود و رنگ تیترها کمی نارنجی بشود و غیره. عقل هم چیز خوبی است. آن وقت صبح که چه عرض کنم، لنگه ی ظهر بیدار شوی و در جواب سیما که می پرسد: دیشب خوب بود؟ درس خوندی؟ بگویی که: آره، عالی بود، پایان نامه ی اون یارو رو تموم کردم، چیز خاصی توش نداشت، از امروز دیگه باید شروع کنم به ... استخوان که ندارد که گیر کند! تا عصر هم می توانستم همانطور ببافم اما آخرش چی؟ آخرش نباید نشست و این کارهای وامانده را تمام کرد؟ بگذریم، دلم خنک شد! این آقای گلشیری هی می گفت "گرفتار نیستند این مردم" "گرفتار نیستند این مردم"، بیا، این هم یک گرفتار، خوب شد؟ خدا گرفتاری همه را رفع کند!

(تپش قلب گرفتم! به گمانم از قهوه و نسکافه است که همین الان اگر آزمایش خون بدهم می توانند ازش اسپرسو بگیرند!)

بگذریم، و اما معماری و این وبلاگ جدید التاسیس.

در درجه اول و برای خودم، چیزهایی  باید بنویسم که بتوانم این مغز چندپاره را متحد کنم، آن هم در ساختار زبان مادری، تا تکلیفم با این پایان نامه مشخص شود و از آن بغرنج تر، نوشتن این مقاله، آن هم باز به زبان انگلیسی که اگر صد بار جان داده بودم مرا بیشتر پسند بود!! مطالبی که در خصوص پایان نامه و مقاله خواهم نوشت را نیازی نیست شما بخوانید، چراکه گمان نمی کنم بتوانم منظم و قابل فهم بنویسم، فقط می خواهم بنویسم که به خودم بفهمانم که هر روز باید چه کاری بکنم. البته که اگر برخی از دوستان بخوانند و راهنمایی کنند که بسیار عالی است. مثلا همین رضا حسام امیری عزیز که نمی دانم چرا هر لحظه که کمی خوش می گذر فکر می کنم که کاش اینجا بود و با هم حرف می زدیم. یا همین کاوه فولادی نسب که به حق در انداختن این کک به تنبان بنده نقش به سزایی داشته و از وقتی می شناسمش دچار کلافگی عجیبی شده ام! صبح زود بلند می شود، دوش می گیرد و شروع می کند به نوشتن، آن وقت من جان می دهم که این ماتحت مبارک نیم ساعت یکجا بند شود! راس نیم ساعت هم که می خواهم بلند شوم چهره خندان کاوه را همچون عیسی مسیح با لبخندی از نارضایتی بالای سرم می بینم که به میز اشاره می کند که :بنشین! اما چکار کنم کاوه جان؟ نمی شود. می گویم: ای مسیح! این کک را خود در این تنبان انداختی. می گوید: انداختم که بنویسی، نه اینکه ننویسی! و من برای فکر کردن به این جمله برمی خیزم و می روم یخچال را درست می کنم که حداقل سه ساعتی طول می کشد!

(به گمانم دیوانه شدم)

از مریم کهنسال نودهی، که همانا "تلاشگری است بی همتا" و سیما نبی زاده هم که رسما می خواهد از دست درس خواندن من سر به کوه بگذارد (ولی در این جزیره که هستیم کوهی پیدا نمی کند) هم می خواهم که این یادداشتهای مربوط به پایان نامه را بخوانند و راهنمایی ام کنند.

و اما سایر چیزهایی که در این وبلاگ خواهم نوشت: از کتابهایی که در دست ترجمه و  چاپ داریم. از ایده هایی که در خصوص کتابهای آینده داریم. از نشر، از وضعیت ادبیات تخصصی معماری، از وضعیت کتابفروشی خودمان، از کتابهای سایر انتشارات ها که در خصوص معماری چیز شایسته ای چاپ می کنند، از کمبود مترجم حرفه ای در زمینه معماری از .... بنویسم یا بس است؟ دقت کرده اید که روده درازی های من چقدر شبیه صحبت های "جو بایدن" همین معاون آقای اوباما است! در جایی خبرنگاری نوشته بود که حرف زدن با بایدن شبیه باز کردن شیر آب خرابی است که می توانی بازش کنی ولی هر کار کنی نمی توانی ببندیش!

به هر حال آنچه می خواستم بنویسم این بود که در این وبلاگ مطالبی هست که جدی نیست و بیشتر شخصی است، و مطالبی هست که جدی است. هرچند که نمی دانم چرا دلم می خواهد هم چیز را با همین لحن شوخی و بازی بنویسم. امیدوارم که این وبلاگ برای خودم سودمند باشد، شما را نمی دانم! 

 

 

+   نیما طالبیان ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir